|
|
مدرسه... سلام به همه دوستای خوبم تو این آپم میخوام شما رو با دبیرام آشنا کنم
دبیرای ادبیات و دین و زندگیمونو هنوز ندیدم انشا الله مهر زیارتشون میکنم بی فرهنگی تا این حد؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دیشب رفتیم پارک ملت خیلی شلوغ بوووود تو صف ترن بودیم که دیدم همه دارن جا میزنن ღسرنوشت حقیقتღ
سرنوشت حقیقت...
روزی دروغ به حقیقت گفت : مــــیل داری با هم به دریـــا برویم و شنـــا کنیم ، حقیقــت ساده لــوح پذیرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد . دروغ حیلــــه گـــر لباسهای او را پوشید و رفت . از آن روز همیشه حقیقت عــــریان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود... خوشبختیت آرزومه...
خوشبختیت آرزومه اگه اون که کنارت تو رو بیشتر از من می خواد اگه با همون راحتی اگه باهات راه میاد اگه روزگار سخت تو رو ازم گرفته اگه خاطرات خوبمون هنوز از خاطرم نرفته خوشبختیت آرزومه حتی با من نباشی حتی اگه از خاطره هامون جدا شی از همون روزای اول می دونستم نمی مونی می دونستم نمی تونی عشقو تو چشام بخونی از همون روزای اول دل تو با دیگری بود کاش همیشه بات بمونه اون که عشق بهتری بود ღ ღ ღ
هر چند مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم... یاد گرفتم به خاطر کسی که دوسش دارم باید دروغ بگم. یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره. یاد گرفتم تو زندگیم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم. یاد گرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم. یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم. یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم. چه شبی...
چه شبی بود وعده پادشاه پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مىداد. از او پرسید: آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت:من الان داخل قصر مىروم و مىگویم یکى از لباسهاى گرم مرا برایت بیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعدهاش را فراموش کرد. صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود: اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مىکردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد ... .... به اشک هایم بخند چرا که تنها چیزی ست که از عشق به یادگار خواهد ماند ! و می روی و نمی دانی که من با همین اشک ها تو را باز خواهم گرداند!!! حضور زندگی...
حضور زندگی داشتم تند تند راه می رفتم اما نگاهم به سنگفرش پیاده رو بود که حیاتی سبز در گوشه پیاده رو چشمامو نوازش کرد. گیاهی سبز که از میون سنگ ها راه خودش رو به این دنیا باز کرده بود . این که چطور این گیاه برای نفس کشیدن و اثبات بودن ، خودش رو از میون سنگ های سرد بالا کشیده و گرمی حضورش رو به رخ سنگ ها می کشونه ، چیزیه که دلت می خواد همیشه تو ذهنت بمونه و به خودت بگی : قد می کشم و بزرگ می شم . من اسیر دل های سنگ شده نمی مونم . من راهم را به سوی نور ، به سوی هوا پیدا می کنم . من نفس خواهم کشید . اگر از کسی بدی دیدم ، اگر زشتی دیدم ، اگر نامهربونی ها مثل سنگ سد راهم شدند ، بد نمی شوم و زشت نمی شوم . من برای همیشه لحظه های زندگی ام ،قدرت اندیشیدن به نیکی و غرق شدن در نیک بودن را در درونم حفظ می کنم ، بدون هراس از ربوده شدن این حس . من آن حضور سبزی خواهم بود که اندک نگاهی به من ، دل ها را به تپش خواهد انداخت . به نام عشق... به نام عشق تو را ای مهربان ، من دوست می دارم چو می دانم الفبای سکوتم را ، تو می دانی و با بغض نشسته در گلویم ، آشنا هستی تو می خوانی ، کلام خاموش چشمان بارانی و می دانی ، حدیث راز پنهانی تو را ای آشنا ، با مهر می خوانم برایم مهربان شمعی، چراغی ، خرده نوری ، ارمغان آور تو را بر جان زیبا لحظه های عاشقی با یک بغل آرامش و گرمی بکوبان کوبه در را و بنگر من چه بی صبرانه در راه نگاهت چشم در راهم بفرما عشق ، این سینه بگو دیگر چه می خواهی ؟ عزیزا ، دل به دریا زن مرا بنگر که با این قطره قطره شوق دیدارت چه رود پر خروشی را برایت ارمغان دارم نگاهی ، گوشه چشمی ، ناز لبخندی سروشی ، دست گرمی ، مهر دلبندی که بی تو ، کار من ، سامان نمی گیرد تو را در کوه چون خواندم دلش پر بود و فریادم به پژواکی به سویم باز پس می داد تو را از رود پرسیدم خروشان تر به خود پیچید و دریا را تمنا کرد تو را با ابر چون گفتم تمام بغض خود را بر سرم وا کرد تو را از چشم های مانده بر راه عزیزی ، جست و جو کردم نم اشکی به موژگانش ، نگاهم کرد ، نگاهم کرد هلا ای عشق ، این جا ، جای تو خالی است در این جا در نوار قلبی این مردمان ، جایی برایت نیست تو آن رازی که پروانه ، درون شعله می جوید تو آن اوجی ، که حلاجان دگر خود را نمی بینند تو آن سازی ، که هر نغمه ، به پایت پرده می سوزد تو آن مستی ، که هوشیاران عالم در پی ات هستند چه زیبا نغمه ای ، ای عشق چه افسون پرده ای ، ای راز بلندای عروجی ، ساز که بی تو ، لحظه های عمر من آری ، سراسر سرد و تکراری ست بیا ای عشق که ایتجا شعر هستی ، واژه ها را ، از تو می گیرد که در تفسیر هر تصویر دنیا من نشانی از تو می بینم کلامم ، جنس خوبی می شود وقتی تو بر لب های من ، مهر محبت می زنی با مهر عبادت می شود کارم به هنگامی که ، کارم را به نامت می کنم آغاز تو را ای عشق می خوانم و می دانم ، جوابم را تو خواهی داد که جنست ، جنس زیبایی ست و در قاموس تو ، قهر و عداوت نیست کمی ناز است آن را هم خریدارم تویی سر وجود هر چه سرمستی ست تویی راز دوام هر چه در هستی ست تو می نوشی زلال آن چه را ، آهسته باید گفت و می دانی ، تمام آن چه را ، حتی نباید گفت بخوان ای عشق ، آوازی که رنگ و جنس او باشد بنا کن شانه ای ، تا مامن سر های ما باشد بیاور دست گرمی ، تا بگیرد دست ما را در دست چه زیبا می شود این دل به هنگامی که آهنگ قدم هایت درون سر سرای سینه می پیچد نگاه من ، چه روشن می شود وقتی تو می شویی دو چشم خسته من را و دستانم چه پر مهرند هنگامی که فرمان سخاوت ، از تو می گیرند چه می گویم که ، من وقتی که می آیی دگر ، من ، نیستم اری مرا ، از این من سر گشته و حیران رهایم کن و من ، در من ، تو ویران کن به نام نامی نامت به نام عشق و زیبایی مرا ، بی من ، تو زیبا کن |
|