مدرسه...  

سلام به همه دوستای خوبم تو این آپم میخوام شما رو با دبیرام آشنا کنمچشمک

  1. اقای معتمدیان دبیر دیفرانسیل : درس دیفرانسیل که حرف ندارهقلب خیلی باحاله تو آزمونام ریاضی جدیدا بالاترین درصدم شده خود دبیرمون دسته گل هست خیلی دوسش دارمماچ هم قشنگ درس میده و هم مهربونهمژه
  2. آقای شکفته دبیر شیمی : شیمی رو دوس دارم قلبتو آزمونامم درصدم بالاست البته بعد از ریاضی دبیرمون خیلی فس فس میکنه تو درس دادن خیلیم از خودش تعریف میکنهسبز جلسه اول که اومد یک ساعتو نیم فیکس داشت درباره سابقش میحرفید زبانحالم ازش بهم خورد میگفت کتاب نوشته و یکی از مولفین کتاب شیمی پیش هستشوشیمی دومم با قلم مبارکش چند سطری نوشته همیشه هم لبخند ژنتیکیش رو لباش پدیدار هستابله
  3. آقای رجایی دبیر هندسه و گسسته: درسش سختهاسترس البته فقط احتمالاتنگران اما عاشق خودشمقلب خیلی دوسش دارمبغل یکی از دوستام میگفت ای کاش این مجرد بود با حال تر بود خیلی خاطر خواه داره تو مدرسه  35 سال بیشتر بهش نمیخوره خیلی کل کل میکنیم باهاش  کلیم مسخره بازی خودشیرینی و..... در  جلسه پیش کل کلاسو بستنی داداز خود راضی آخر هرچی دبیرهتشویق
  4. آقای قاضی دبیر فیزیک : هم درسش گنده زبانهم خودش حالم ازش بهم میخوره سبزیک پا دیونه هست همش فشمون میده خجالت نمیکشه عصبانیسر کلاسش استرس دارم همش فکر میکنم کی میخواد منو بندازه بیرون از کلاس نگراننمیتونی اصن نفس بکشیکلافه یک ربع اول که نمیاد یک ربع آخرم میپیچونه میره کلا سرخوشهابله ساعتایی که با پسرا داره فقط سه نفر سر کلاسشن همه رو میندازه بیرون فک میکنه چه شخصیت مهمی داره بدم میاد ازش کلا هرچی دبیر فیزیک داشتم بغیر از سال اولم عصبی در اومدن تازه این بدترشونه همه رو سوسک میکنهعصبانی
  5. آقای هراتیان دبیر زبان : درسشو دوست دارم قلبزبانمم خوبه دبیرمون خیلی متشخصهمژه اما اولین جلسه ای که باهاش داشتیم همش به من گیر میدادو منو ضایع میکرد سوال راجع به جو کلاس میپرسید منو مسخره میکردعصبانی بچه ها هم بهم میخندیدن خیلی حرصمو دراورد واسه همین زمینه بدی راجبش دارم عصبانیزیاد ازش خوشم نمیاد چون تیکه واسه من میندازه
  6. خانم معتمدیان عربی کنکور: از درسش متنفرمزبان دبیرمون فک کنم مشکل شخصیتی داره شایدم زیادی کمبود محبت دارهابله سر کلاس دستاشو بازو بست میکنهبغل میگه من بچه هارو دوست دارم قلبوقتی جونارو میبینم انرژی میگیرم خندهبعدش میگه شماها خیلی نازینمژه وقتی میام توکلاستون یک جوری میشم ابرووقتی از این چرت و پرتا میگه ما همه میزنیم زیره خنده قهقهههمه بچه ها که میگن مشکل روانی داره چشمامروز یکی از بچه ها مغنعشو در اورد گرمش بود دوساعت بهش زل زده بود بعدش گفت به به چه موهای نازی چشمات مثه گربهاستخنده چقدر تپلی چه لب و دهن کوچولویی داری من یک جوری شدم قهقههنمیدونم تا بحال خوشحال تر از این معلم دیده بودین؟ فک میکنه ما نی نی هستیم کمبود محبت داریمقهقهه امروز میگفت داداشم اومده بالا خونمون صبح منو بوسیدهماچ رفته داداش همون دبیر دیفرانسیلمونه بعد من گفتم من که داداش ندارم صبحها که بیاد منو ببوسه چیکار کنم ؟ گفت بزار بعد کنکور یکی فرشتهبلاخره پیدا میشه واست ابلههمش میبوستت همش تاکید میکرد بعد کنکور الان فقط درس یول

دبیرای ادبیات و دین و زندگیمونو هنوز ندیدم انشا الله مهر زیارتشون میکنم نیشخندفقط خدا کنه  مثه بعضی از دبیرامون مشکل شخصیتی نداشته باشنابله از این به بعد میخوام خاطراتمو بنویسم بعضیاشون جالبه تا آپ بعدی فعلابای بای

نوشته اي از يك عاشق به نام :زندگی| چهارشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٠ | ٤:٠٦ ‎ب.ظ | + | موضوع: مدرسه یادگاری از دوستای گلم ()

بی فرهنگی تا این حد؟؟؟؟؟؟؟؟؟  

دیشب رفتیم پارک ملت خیلی شلوغ بوووود تو صف ترن بودیم که دیدم همه دارن جا میزننیول ما 2ساعت بود که تو صف بودیم دیگه اعصابم خورد شد عصبانیاولش با یه پسر تهرانی دعوا کردم همچین خوشگل اومد جلوم ایستاد منم رفتم جلوش ایستادماز خود راضی بعدش گفت جای من اینجا بوده منم بهش گفتم اتفاقا جای منم همینجا بوده چه وجه مشترکی ما با هم داریمنیشخند بینم اقا شما همسایمونی؟؟؟ سوالبعدش دیگه چیزی نگفت بقیه کسایی که پشته من بودنم اومدن ایستادن کلی حالش گرفته شد بعدش دیگه مثه موشو گربه به هم پریدیم یه خورده که رفتیم جلوتر دوستاشم اومدن خودش کم بود که.... دیگه چیزی بهم نگفت چند دقه بعد نیگا نیگام کردو لبخند میزد لبخندفک کرد من خیلی ازش خوشم اومدهزبان زمانه زیادی نگذشت که یه گروه مشهدی از میله ها آویزون شدن پریدن جلو من افسوساخ همونجا میخواستم خودمو بکشمکلافه اخه چرا باید فرهنگ ما از فرهنگ افغانی ها کمتر باشه با اینکه .... بگذریم من به یکیشون گفتم تشریف ببرید آخر صف مگه بقیه چه گناهی کردن که باید کلی تو صف بایستن که نوبتشون بشه اوناهایم ادمنااا عوضی هااا شروع کردن فحش دادن و توهین کردن وقتی ضایعشون کردم پسره بهم گفت بلاخره که میای پایین واست دارم وقتی منو تهدید کرد گفتم مثلا چه غلطی میخوای بکنی؟ دیگه کارمون به مامور کشید بازم دست بر نداشت فقط دنبال سوژه بود وقتی اومدیم پایین اوناها هم پشت سره ما اومدن ما هم رفتیم عکسمونو ببینیم پسری که مسئول اونجا بود گفت عکست قشنگ شدهمژه بیا ببین ولی عکس همراهم خیلی ضایع بود واسه همین اصرار کرد که نگیرم این پسرا رسیدن پایین ما داشتیم میرفتیم اومد به یارو گفت عکس این دختر غرغرو رو نشون بدین من میخواستم همونجا یه چک بزنم تا ادب شهعصبانی که با ناموس مردم دیگه این جوری حرف نزنه اصن چجوری به خودش این اجازه رو میده که به عکس دختر مردم نیگا کنه؟  وقتی عکسمو دید شاخ در اورد فک کرد همه مثه خودش بد قیافه میفتنابله کلی حالیدم از خود راضیولی بعدش پسر خالم اومدو نتونستم جوابشو بدم چون پسر خالم خیلی غیرتی میترسیدم کتک کاری بشه از اون شب چند تا سوال ذهنم رو در گیر کردسوال که چرا ما ایرانی هااا باید حق همدیگرو بخوریم و حتی به خودمون رحم نداشته باشیم ؟ چرا باید سر به سر ناموس مردم بذاریمو بعدش حرف از غیرت واسه ناموس خودمون بزنیم ؟ شما بگین اخه چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟عصبانی

نوشته اي از يك عاشق به نام :زندگی| دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠ | ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ | + | موضوع: بی فرهنگی تا این حد؟؟؟؟؟؟؟؟ یادگاری از دوستای گلم ()

ღسرنوشت حقیقتღ  

 

 

سرنوشت حقیقت...

 

روزی دروغ به حقیقت گفت : مــــیل داری با هم به

دریـــا برویم و شنـــا کنیم ، حقیقــت ساده

لــوح پذیرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند

، وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد . دروغ

حیلــــه گـــر لباسهای او را پوشید و رفت . از آن روز

همیشه حقیقت عــــریان و زشت است ، اما دروغ در

لبــــــاس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود...

نوشته اي از يك عاشق به نام :زندگی| چهارشنبه ۱ تیر ۱۳٩٠ | ٩:۱٩ ‎ق.ظ | + | موضوع: ღسرنوشت حقیقتღ ღ یادگاری از دوستای گلم ()

خوشبختیت آرزومه...  

خوشبختیت آرزومه

اگه اون که کنارت                     تو رو بیشتر از من می خواد

اگه با همون راحتی                        اگه باهات راه میاد

اگه روزگار سخت                       تو  رو ازم گرفته

اگه خاطرات خوبمون                                             هنوز از خاطرم نرفته

خوشبختیت آرزومه             حتی  با من نباشی

حتی اگه از خاطره هامون جدا شی

از همون روزای اول می دونستم نمی مونی

می دونستم نمی تونی عشقو تو چشام بخونی

از همون روزای اول دل تو با دیگری بود

کاش همیشه بات بمونه اون که عشق بهتری بود

نوشته اي از يك عاشق به نام :زندگی| سه‌شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٠ | ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ | + | موضوع: خوشبخیت آرزومه یادگاری از دوستای گلم ()

ღ ღ ღ  

هر چند مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم...

یاد گرفتم به خاطر کسی که دوسش دارم باید دروغ بگم.

یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره.

یاد گرفتم تو زندگیم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم.

یاد گرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم.

یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم.

یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم.

نوشته اي از يك عاشق به نام :زندگی| دوشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٠ | ٥:٤٤ ‎ب.ظ | + | موضوع: ღ ღ ღ یادگاری از دوستای گلم ()

چه شبی...  

 

چه شبی بود
آن شب که تنها من بودم و ماه
آن شب که ماه می خندید
ماه با من بود اما
پیچک احساسم تکیده بر بستر شب بود
تنهای تنها

نوشته اي از يك عاشق به نام :زندگی| یکشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٩ | ٦:٢٤ ‎ب.ظ | + | موضوع: چه شبی یادگاری از دوستای گلم ()

وعده پادشاه  

پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد

هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى‌داد.

از او پرسید: آیا سردت نیست؟

نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

پادشاه گفت:من الان داخل قصر مى‌روم و مى‌گویم

یکى از لباس‌هاى گرم مرا برایت بیاورند.

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد.

اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده‌اش را فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند

در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود:

اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى‌کردم

اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد ...

نوشته اي از يك عاشق به نام :زندگی| دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩ | ٤:۱۳ ‎ب.ظ | + | موضوع: وعده پادشاه یادگاری از دوستای گلم ()

....  

به اشک هایم بخند

چرا که تنها چیزی ست که از عشق

به یادگار خواهد ماند !

و می روی و نمی دانی

که من با همین اشک ها

تو را باز خواهم گرداند!!!

نوشته اي از يك عاشق به نام :زندگی| دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩ | ۳:۳۸ ‎ب.ظ | + | موضوع: یادگاری از دوستای گلم ()

حضور زندگی...  

حضور زندگی

داشتم تند تند راه می رفتم اما نگاهم به سنگفرش پیاده رو بود که حیاتی سبز در گوشه پیاده رو چشمامو نوازش کرد.

گیاهی سبز که از میون سنگ ها راه خودش رو به این دنیا باز کرده بود . این که چطور این گیاه برای نفس کشیدن و

اثبات بودن ، خودش رو از میون سنگ های سرد بالا کشیده و گرمی حضورش رو به رخ سنگ ها  می کشونه ،

چیزیه که دلت می خواد همیشه تو ذهنت بمونه و به خودت بگی : قد می کشم و بزرگ می شم . من اسیر دل های

سنگ شده نمی مونم . من راهم را به سوی نور ، به سوی هوا پیدا می کنم . من نفس خواهم کشید . اگر از کسی بدی

دیدم ، اگر زشتی دیدم ، اگر نامهربونی ها مثل سنگ سد راهم شدند ، بد نمی شوم و زشت نمی شوم . من برای

همیشه لحظه های زندگی  ام ،قدرت اندیشیدن به نیکی و غرق شدن در نیک  بودن را در درونم حفظ می کنم ، بدون

هراس از ربوده شدن این حس . من آن حضور سبزی خواهم  بود که اندک نگاهی به من ، دل ها را به تپش خواهد انداخت .

نوشته اي از يك عاشق به نام :زندگی| دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩ | ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ | + | موضوع: حضور زندگی یادگاری از دوستای گلم ()

به نام عشق...  

به نام عشق

تو را ای مهربان ، من دوست می دارم

چو می دانم الفبای سکوتم را ، تو می دانی

و با بغض نشسته در گلویم ، آشنا هستی

تو می خوانی ، کلام خاموش چشمان بارانی

و می دانی ، حدیث راز پنهانی

تو را ای آشنا ، با مهر می خوانم

برایم مهربان

شمعی، چراغی ، خرده نوری ، ارمغان آور

تو را بر جان زیبا لحظه های عاشقی

با یک بغل آرامش و گرمی

بکوبان کوبه در را و بنگر

من چه بی صبرانه در راه نگاهت

چشم در راهم

بفرما عشق ، این سینه

بگو دیگر چه می خواهی ؟

عزیزا ، دل به دریا زن

مرا بنگر

که با این قطره قطره شوق دیدارت

چه رود پر خروشی را برایت ارمغان دارم

نگاهی ، گوشه چشمی ، ناز لبخندی

سروشی ، دست گرمی ، مهر دلبندی

که بی تو ، کار من ، سامان نمی گیرد

تو را در کوه چون خواندم

دلش پر بود

و فریادم به پژواکی به سویم باز پس می داد

تو را از رود پرسیدم

خروشان تر به خود پیچید و دریا را تمنا کرد

تو را با ابر چون گفتم

تمام بغض خود را بر سرم وا کرد

تو را از چشم های مانده بر راه عزیزی ، جست و جو کردم

نم اشکی به موژگانش ، نگاهم کرد ، نگاهم کرد

هلا ای عشق ، این جا ، جای تو خالی است

در این جا

در نوار قلبی این مردمان ، جایی برایت نیست

تو آن رازی که پروانه ، درون شعله می جوید

تو آن اوجی ، که حلاجان دگر خود را نمی بینند

تو آن سازی ، که هر نغمه ، به پایت پرده می سوزد

تو آن مستی ، که هوشیاران عالم در پی ات هستند

چه زیبا نغمه ای ، ای عشق

چه افسون پرده ای ، ای راز

بلندای عروجی ، ساز

که بی تو ، لحظه های عمر من

آری ، سراسر سرد و تکراری ست

بیا ای عشق

که ایتجا شعر هستی ، واژه ها را ، از تو می گیرد

که در تفسیر هر تصویر دنیا

من نشانی از تو می بینم

کلامم ، جنس خوبی می شود

وقتی تو بر لب های من ، مهر محبت می زنی با مهر

عبادت می شود کارم

به هنگامی که ، کارم را به نامت می کنم آغاز

تو را ای عشق می خوانم

و می دانم ، جوابم را تو خواهی داد

که جنست ، جنس زیبایی ست

و در قاموس تو ، قهر و عداوت نیست

کمی ناز است

آن را هم خریدارم

تویی سر وجود هر چه  سرمستی ست

تویی راز دوام هر چه در هستی ست

تو می نوشی زلال آن چه را ، آهسته باید گفت

و می دانی ، تمام آن چه را ، حتی نباید گفت

بخوان ای عشق ، آوازی که رنگ و جنس او باشد

بنا کن شانه ای ، تا مامن سر های ما باشد

بیاور دست گرمی ، تا بگیرد دست ما را در دست

چه زیبا می شود این دل

به هنگامی که آهنگ قدم هایت

درون سر سرای سینه می پیچد

نگاه من ، چه روشن می شود

وقتی تو می شویی دو چشم خسته من را

و دستانم چه پر مهرند

هنگامی که فرمان سخاوت ، از تو می گیرند

چه می گویم که ، من

وقتی که می آیی

دگر ، من ، نیستم

اری مرا ، از این من سر گشته و حیران رهایم کن

و من ، در من ، تو ویران کن

به نام نامی نامت

به نام عشق و زیبایی

مرا ، بی من ، تو زیبا کن

نوشته اي از يك عاشق به نام :زندگی| چهارشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٩ | ٩:٠٤ ‎ب.ظ | + | موضوع: به نام عشق یادگاری از دوستای گلم ()